ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
474
معجم البلدان ( فارسى )
دير هند كبرى [ د ر ه د ك را ] اين دير نيز در حيره است . و آن را هند امّ عمر بن هند بساخت . و اين هند دختر حارث پسر عمر پسر حجر آكل المرار كندى است . بر سر در دير چنين نوشته بود : اين بيعه را هند حارث پسر عمر پسر حجر كه شاهزاده و دختر شاهان و مادر شاه عمر بن منذر و كنيز مسيح و مادر بندهء مسيح و دختر بندگان مسيح بود و در كشور شاهنشاه خسرو انوشيروان زير نظر كشيش مار افريم اسقف به اين اميد آن را ساخت كه كسى كه دير براى او ساخته شده گناهان او را ببخشايد و او را بيامرزد . و با او و فرزندانش مهربان باشد . و او و خويشان او را در امان حق قرار دهد و تا دنيا دنياست و خداوند پشت و پناه او و فرزندان او باشد . عبد اللّه پسر مالك خزاعى گويد : آنگاه كه با هارون الرّشيد به حيره رفتيم ما با يحيى پسر خالد براى گردش به حيره رفتيم و از آثار باستانى خاندان منذر ديدار كرديم پس رشيد به دير هند اصغر در آمد و از قبر نعمان و قبر دخترش هند كه نزديك او بود ديدار كرد . سپس به ديدار هند بزرگ كه نزديك نجف است رفتيم در اينجا بر سينهء ديوار نوشتهاى ديديم پس او دستور داد نردبان آورده و كس براى خواندن آن بالا رفت و بخواند كه چنين نوشته بود : انّ بنى المنذر عام انقضوا * بحيث شاد البيعة الرّاهب تنفح بالمسك ذفاريهم * و عنبر يقطبه القاطب و القزّ و الكتّان اثوابهم * لم يجب الصّوف لهم جائب و العزّ و الملك لهم راهن * و قهوة ناجودها ساكب اضحوا و ما يرجوهم طالب * خيرا و لا يرهبهم راهب كأنّهم كانوا بها لعبة * سار الى أين بها الرّاكب فاصبحوا في طبقات الثّرى * بعد نعيم لهم راتب شرّ البقايا من بقى بعدهم * قلّ و ذلّ حدّه خائب « 1 » راوى مىگويد او سخت بگريست تا اشكهاى او به ريش او رسيد و گفت : آرى چنين است راه دنيا و مردم آن . دير هند [ د ر ه ] ديهى است در پيرامون دمشق . ابن ابو العجائز . « 2 » به هنگام ياد كردن بازماندگان بنى اميه در دمشق گويد : عبد الكريم پسر بو معاويه پسر بو محمد پسر عبد اللّه پسر يزيد پسر معاويه پسر ابو سفيان در دير هند مىزيست كه از اقليم بيت ابآر است . دير يحنّس [ د ر ى ح ن ن ] شابشتى گويد : اين دير در « سمنود » است كه از كارگزارى حوف مصر باشد . به روزهاى جشن تابوتى را به نام شهيدى كه در آنجا خفته است بيرون مىآورند و اين تابوت خود به خود راه مىپيمايد و هيچكس نمىتواند آن را باز دارد تا به دريا برسد و در آن فرو رود و سپس به جاى خود باز مىگردد . من ( ياقوت ) گويم اين نيز از ساختههاى نصار است و پايهاى ندارد . دير يونس [ د ر ن ] به يونس پسر متّى ( ع ) نسبت دارد و در كرانهء خاورى دجله برابر موصل است . و كمتر از دو فرسنگ از دجله فاصله دارد و اين جايگاه را نينوا خوانند . و نينوا نام شهر يونس ( ع ) بوده است و در پايين اين دير چشمهايست كه به چشمهء يونس معروف است كه مردم براى غسل بدانجا شوند . بوشاس دربارهء آن چنين مىسرايد : يا دير يونس جادت سفحك الدّيم * حتّى يرى ناظر بالرّوض يبتسم لم يشف فى ناحر ماء على ظما * كما شفى حرّ قلبى ماءك الشّبم و لم يحلّل محزون به سقم * الّا تحلّل عنه ذلك السّقم استغفر اللّه من قتلى بذى غنج * جرى علىّ به فى ربعك القلم « 3 »
--> ( 1 ) . فرزندان منذر در گذشتند . همان راهى كه راهب سازنده بيعه ( دير ) برفت . بوى مشك و عنبر از نفس ايشان بر مىخيزد و به گذرندگان مىرسد . پوشاك آنان ابريشم و كتان بود . با پشم كارى نداشتند . عزّت و پادشاهى از آن ايشان بود و در استراحتها قهوه مىنوشيدند . ايشان رفتند . نه جوياى نيكى اميدى به ايشان دارد و نه كسى از ايشان مىترسد . گويى ايشان عروسكهايى بودند كه به راه خود رفتند و پس از آن همه نعمت و برازندگى در طبقات خاك جا گرفتند . بهترين بازماندگان كسانىاند كه بعد از ايشان آمدند . ( 2 ) . براى احوالش ن . ك : چ ع 1 : 788 : 5 . ( 3 ) . اى دير يونس دامنهات سبز و خرم باد تا بيننده آن را به صورت باغچهء خندان ببيند . به اندازهاى كه آب تو دل سوختهء مرا شاداب كرد ، هيچ آبى تشنه را سيراب نمىكند . گره اندوه مرا هيچ چيز باز نمىكند به قدر اينكه تو باز كردى . از خدا آمرزش مىخواهم براى اين پرگويى كه من دربارهء تو به قلم آوردم .